تبليغاتX
روستا زاده

قالب پرشین بلاگ


روستا زاده


آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد."
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است."
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد، سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است، البته که وجود دارد. آیا تاکنون حسش نکرده ای؟"
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: " آقا در واقع ، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبود گرماست. هر موجود یا شی را می توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد و گرما چیزی است که باعث می شود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق(F -064)  نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده می شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای این که از نبود گرما توصیفی داشته باشد، خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد."
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبود نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد، اما تاریکی را نمی توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگ های مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد، اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آن را روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همان طور که فبلاْ هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می شود. او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد، وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا! یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن است که بشر مواقعی عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت اینشتن بود.

[ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ 23:25 ] [ محسن ]
فرزند عزیزم

نسل قبل همیشه ما را گمراه می دانست در حالیکه هیچ کاری برای هدایتمان نکرده بود. ما چنین ظلمی را به شما نمی کنیم


فرزند خوبم
اگر همه بدی های دنیا را جمع کنی و سمتی قرار دهی، ظلم به تنهایی با همه آنها برابری میکند


مهربانترینم
مرگ به مادربزرگ پیرم رحم نکرد. به من نیز، به تو نیز. بهترین راه برای مقابله با مرگ، دوستی با آن است.


عزیز دلم
میگویند بهار زندگی جوانی است. اما جوانی سنی است که از همه بیشتر به انسان رنج و درد اثر می کند


فرزند مهربانم
انسان آنگاه که دوست ندارد و دوست داشته نشود، مرده است. عزرائیل تنها اجازه میدهد او بیشتر بمیرد


عزیزتر از جانم
هرکاری که دلت میخواهد انجام بده. اما به هیچ کس ظلم نکن. کوچکترین ظلمی به هیچ کس را روا مدار. پدرت تا قیامت به تو درود می فرستد


مهربانم
آنچه الان هستی، آنچه اکنون وجود دارد ، وجود دارد
باقی همه افسانه است


فرزند خوبم
عشق و خوشبختی در زندگی هدف نیستند. ابزار کمالند. اگر باشند و استفاده صحیح شوند خوب است. اگر نه که به لعنت خدا هم نمی ارزد


فرزند خوب من
زندگی تنها در حرکت جریان دارد . با شرایط بد کنار نیا. آن را به نفع خودت تغییر بده


عزیزم
هر شب در دل برای تو لالایی میگویم تا خوابت ببرد. اما زودتر از تو خودم به خواب می روم


فرزندم
ما نسل سوخته ایم. شما نسل پدر سوخته...


مهربان من
آئین خود را هرآنچه که هست با عمل خود تبلیغ کن. آنقدر به ما گفتند و گفتند و گفتند و ... که ما از بس عالم بی عمل دیدیم از هرچه آئین است دلزده شدیم. خدا ما را نجات خواهد داد اما آنان را نه.


مهربان من
معمولا افراد دلشان برای گذشته تنگ می شود. گذشته ای که دیده اند یا شنیده اند. اما من در دل با تو سخن می گویم و دلم برای تو تنگ می شود درحالیکه در آینده حضور داری


فرزند عزیزم، مهربان من
به سمت هرچه که بروی از تو دور می شود، از هرچه فرار کنی به دنبال تو خواهد آمد


فرزند مهربانم
در سختی زندگی کردم تا تو را به راحتی برسانم. کاری که پدرم برای من کرد و تو نیز برای فرزندانت خواهی کرد.
به تو و به همه کسانی که از نسل من خواهند بود درود می فرستم


فرزند عزیزم، پسر مهربانم، دختر زیبایم
محبت و خیر رساندن به مردم بهترین نیکی هاست. اگر در حق مردم کار خیری انجام دهی از هزارن سال عبادت برای تو بهتر است.
پدرت برای سعادت تو کاری نمانده که نکرده باشد


فرزند عزیزتر از جانم
الان که پیش خدا هستی از حضورش کمال استفاده را ببر. ما که اینجا هستیم از او بسیاردور شده ایم. برعکس آنچه که تصور میشود، از زمین تا آسمان واقعا راه طولانی وجود دارد

[ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 22:18 ] [ محسن ]

قانون باورها

دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر کيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در دانشگاه هاروارد انجام دادند. 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب کردند. يک شهرک را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند. غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرک پخته مي شد. خط روي شيشه هاي مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگ ها، فيلم هاي قديمي، اخباري که از راديو و تلويزيون پخش مي شد را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش کردند؛ تعداد موي سر، رنگ موي سر، نوع استخوان، خميدگي بدن، لرزش دستها، لرزش صدا، ميزان فشار خون و غيره. بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرک بردند. بعد از گذشت 5 الي 6ماه کم کم پشتشان صاف شد، راست مي ايستادند، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهاي سر شروع به مشکي شدن کرد و چين و چروکهاي دست و صورت از بين رفت.
علت چه بود؟ خيلي ساده است. آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي کردند، باور کرده بودند 40 سال جوان تر شده اند.
انسان ها همان گونه که باور داشته باشند مي توانند بينديشند. باورهاي آدمي است که در هر لحظه به او القا مي کند که چگونه بينديشد. اصولا فرق بين انسان ها، فرق ميان باورهاي آنان است. انسانهاي موفق با باورهاي عالي، موفقيت را براي خود خلق
مي کنند. انسان هاي ثروتمند، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند که با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت مي روند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود مي رسند.


قانون زندگي قانون باورهاست. باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است. توانمندي يک انسان را باورهاي او تعيين مي کند. انسان ها هر آنچه را که باور دارند خلق مي کنند. باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي مي سازند زيرا باورها تعيين کننده کيفيت انديشه ها، انديشه ها عامل اوليه اقدام ها و اقدام ها عامل اصلي دستاوردها هستند

[ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ] [ 20:30 ] [ محسن ]

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....    سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشر(ببخشید حشم) فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:   سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....  

نتیجه:  هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

هیچ چیز غیر ممکن نیست!

                                                                                   

 


   











[ دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ] [ 2:1 ] [ محسن ]
هرگزنخواب کورش ...
دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد ...
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد...
کارون ز چشمه خشکید، ....
البرز لب فرو بست .
حتا دل دماوند،آتش فشان ندارد ...
دیو سیاه دربند...
آسان رهید و بگریخت .
 رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد....
روز وداع خورشید، ..
زاینده رود خشکید .
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد.....
بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند .
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد......
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد .
نادر! ز خاک برخیز،میهن جوان ندارد ....
دارا ! کجای کاری، .دزدان سر زمینت .
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد.....
آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است ،اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد .....
سرخ و سپید و سبز است . این بیرق کیانی اما صد
 آه و افسوس، شیر ژیان ندارد .....
کو آن حکیم توس ، . شهنامه ای سراید ....
،شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد .......
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد....
[ شنبه نهم مرداد 1389 ] [ 0:55 ] [ محسن ]
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شدحرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود"لطفا 12 سوسیس و یه ران گوشت بدین".20 دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود و سوسیس و گوشت را درکیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت

سگ هم کیسه را گرفت و رفت.قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ به راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد .سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد.سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره ی آنرا چک کرد.اتوبوس درست بود.سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره ی بیرون را تماشا میکرد.پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد.اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید.گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مزدی در را باز کرد وشروع کرد به فحش دادن و تنبیه سگ .قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد چه کار میکنی دیوانه؟این سگ یه نابغه ست.این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش؟!

این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش رو فراموش میکنه!!!!


نتیجه اخلاقی:

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش میدانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است

[ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 0:45 ] [ محسن ]

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

” هست ” ناگه ” نیست” گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 21:35 ] [ محسن ]
كشاورزي‌ آن‌ قدر پير شده‌ بود كه‌ ديگر نمي‌توانست‌ روي‌ زمين‌هاي‌ كشاورزي‌اش‌ كار كند. از اين‌ رو هرروز لب‌ ايوان‌ مي‌نشست‌ و به‌ زمين‌ها خيره‌ مي‌شد. پسر جوانش‌ كه‌ روي‌ زمين‌ها كار مي‌كرد، گاهي‌ سرش‌را بلند مي‌كرد و از ديدن‌ پدرش‌ كه‌ بيكار و ناتوان‌ در گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود، كلافه‌ مي‌شد. با خودمي‌انديشيد: “او ديگر به‌ درد نمي‌خورد. هيچ‌ كاري‌ از او بر نمي‌آيد!”
    سرانجام‌، يك‌ روز كه‌ پسر به‌ شدت‌ عصباني‌ شده‌ بود، يك‌ تابوت‌ چوبي‌ درست‌ كرد، آن‌ را روي‌ ايوان‌آورد و به‌ پدرش‌ گفت‌ كه‌ داخل‌ آن‌ بخوابد. پدر پير، بدون‌ آنكه‌ حرفي‌ بزند يا اعتراضي‌ كند، داخل‌ تابوت‌خوابيد.
    پسر در تابوت‌ را بست‌ و آن‌ را لبه‌ يك‌ پرتگاه‌ كشاند. درست‌ وقتي‌ قصد داشت‌ آن‌ را به‌ داخل‌ دره‌ پرت‌كند از داخل‌ تابوت‌ صداي‌ ضربه‌ ملايمي‌ را شنيد. در تابوت‌ را باز كرد. پدر كه‌ همچنان‌ آرام‌ داخل‌ تابوت‌دراز كشيده‌ بود نگاهي‌ به‌ پسرش‌ انداخت‌ و گفت‌: “مي‌دانم‌ كه‌ مي‌خواهي‌ مرا به‌ داخل‌ پرتگاه‌ بيندازي‌ولي‌ قبل‌ از آنكه‌ اين‌ كار را بكني‌، مي‌توانم‌ حرفي‌ بزنم‌؟”
    پسر با عصبانيت‌ گفت‌: “حرفت‌ را بزن!”
    پدر به‌ آرامي‌ گفت‌: “اگر مي‌خواهي‌ مرا به‌ داخل‌ پرتگاه‌ بينداز، ولي‌ پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ تابوت‌چوبي‌ محكم‌ را براي‌ خودت‌ نگه‌ دار، چون‌ ممكن‌ است‌ فرزندانت‌ هم‌ مثل‌ تو بخواهند روزي‌ از آن‌استفاده‌ كنند!”
[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 17:41 ] [ محسن ]
فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم کارهاي منزل را تمام مي‎کرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود مي‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتي را که به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا مي‎کرد و مي‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نمي‎داني که من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود که مادرم به من گفت.

قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه مي‎رفتم و آه در بساط نداشتيم که وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشي به توافق رسيد که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.

شبي از شب‎هاي زمستان، باران مي‏باريد. مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابان‎هاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه مي‎کند. ندا در دادم که، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:

"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام مي‎رسيد. اصرار کردم که مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي که زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" مي‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوه‎زني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. مي‏بايستي تمامي نيازها را برآورده کند. زندگي سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان مي‏فرستاد. وقتي مشاهده کرد که وضعيت ما روز به روز بدتر مي‏شود، به مادرم نصيحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نيازي به محبّت کسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصيل شدم. بر اين باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نمي‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزي‎هاي مختلف مي‏خريد و فرشي در خيابان مي‏انداخت و مي‏فروخت. وقتي به او گفتم که اين کار را ترک کند که ديگر وظيفهء من بداند که تأمين معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء کافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يک شرکت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس کردم خوشبختي به من روي کرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را مي‏ديدم و زندگي بديعي که سراسر خوشبختي بود. به سفرها مي‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بيايد و با من زندگي کند. امّا او که نمي‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذراني و زندگي راحت عادت ندارم."

و اين هفتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسي از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور مي‏توانستم نزد او بروم که بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها کردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود که همهء اعضاء درون را مي‏سوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود که من مي‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:

"گريه نکن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نمي‎کنم." و اين هشتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.
[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 16:42 ] [ محسن ]
عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    همان یک لحظه ی اول ،

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم ،

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

    بر لبِ ، پیمانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی  رنگین ،

    زمین و آسمان را

    واژگون ، مستانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    نه طاعت می پذیرفتم ،

    نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،

    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

    سبحه ی ، صد دانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

     تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه می کردم  .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

     اگر من جای او بودم .

    که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،

    به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

     در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

    وگرنه من به جای او چو بودم ،

    یک نفس کی عادلانه سازشی ،

    با جاهل و فرزانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد !

شعری از: معینی کرمانشاهی

[ چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 ] [ 0:5 ] [ محسن ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از ديو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر مي گشت.در جست و جوي انسان بود.
گفتند:"نگرد که ما گشتيم و آنچه مي جويي يافت نميشود."
گفت:"ميگردم،زيراگشتن از يافتن زيباتر است."
و گفت:"قحطي است.نه قحطي آب و نان،که قحطي انسان."
بر آشفتند و به کينه برخاستند و هزار تير ملامت روانه اش کردند؛که مارا مگر نمي بيني که منکر انساني؟؟ چشم باز کن تا انکارت از ميانه برخيزد.
خنده زنان گفت:"پيشتر که چشم هايم بسته بود،هياهو مي شنيدم،گمانم اين بود که صداي انسان است. چشم که باز کردم،همه چيز ديدم جز انسان."
خنجر کشيدند و کمر به قتلش بستند و گفتند:"حال که ما نه انسانيم،تو بگو اين انسان کيست که ما نمي شناسيمش!
گفت:"آن که دريا دريا مي نوشد و هنوز تشنه است.آن که کوه را بر دوشش ميگذارند وخم بر ابرو نمي آورد.آنکه نه او از غم بلکه غم از او مي گريزد.آنکه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي جنگد و از هر طرف که ميرود جز او را نمي بيند.آنکه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي رقصد،آنکه خونش عشق است و قولش عشق.
آنکه سرمايه اش حيرت است و ثروتش بي نيازي.آن که سرش را ميدهد،آزادگي اش را اما نه.آنکه در زمين نمي جنگد،در آسمان نيز.آن که مرگش زندگي است.آن که خدا را...
او هنوز مي گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه،پهلويش را دريدند.
فردا اما باز کسي خواهد آمد،
کسي که از ديو و دد ملول است
و انسانش آرزوست.
امکانات وب
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا